زن بی حجاب دزد است  

دزدی فقط در مورد اموال مطرح نمی شود،اگر کسی حق دیگری را هم بگیرد دزد آن حق است،اینجاست که باید گفت زن بی حجاب در واقع دزد است،دزد حق دیگران،آنجا که نگاه مرد را از همسرش می دزدد،همان نگاهی که تنها حق اوست؛ ممکن است بگویید نه او دزد نیست،اما نکته اینجاست که اگر شما زمینه این امر را فراهم کنید که کسی ،چیزی را که مال کس دیگر است به شما بدهد ،شما دزد نیستید؟! ،اگر هم در عرف مردم به شما دزد نگویند، زشتی عمل شما کمتر از دزدی نیست. همان کسی که از طرفی

ادامه مطلب  

از روز حهانی دختر خردسال در هرات، بزرگداشت شد...  

یازدهم اکتوبر برابر بود با روز جهانی دختران خردسال!
از این روز هرچند با تاخیر، اما برای اولین بار در هرات تجلیل شد.
برگزارکننده گان این همایش میگویند هدف از بزرگداشت این روز منع تبعیض میان کودکان پسر و دختر از جانب خانواده ها است.
شماری از کودکان دختر نیز میگویند که باید فرهنگ تبعیض از میان خانواده ها ریشه کن شود و مقامات مسئول در راستای تامین حقوق دختران بیشتر توجه کنند.
دختران خردسال در جوامع سنتی چون افغانستان با دشواری های زیادی مواجه ه

ادامه مطلب  

آسمان را گفتم :  

 آسمان را گفتم :می توانی آیابهر یک لحظه ی خیلی کوتاهروح مادر گردی ؟صاحب رفعت دیگر گردی ؟گفت نی نی هرگز !!!من برای این کارکهکشان کم دارمنوریان کم دارممه و خورشید به پهنای زمان کم دارم !...
خاک را پرسیدم :می توانی آیادل مادر گردی ؟آسمانی شوی و خرمن اختر گردی ؟گفت نی نی هرگز !من برای این کاربوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم !

ادامه مطلب  

احسان فداکار  

بزن به سلامتی احسان.
احسانی که مردونه پای عشقش موند
احسانی که همتا نداره،
احسانی که یاد نگرفته فقط به پدر و مادر خود احسان کنیم
 احسانی که اوج غیرت مردونه ایرانیا رو به نامردا نشون داد
احسانی که میگفت یه جاهایی بریدم اما وقتی میومدم خونه به روی خانوم گلم نمی آوردم 
درود بر مادری که شیر پاک به بچش داده
درود به مادر احسان مادری که به بچش یاد داد بجای بازی با ناموس مردم مردونه پای عشقش بمونه
درود بر عشق بی همتایت ای مرد
درود بر عشق پاک و مقدست

ادامه مطلب  

قسمت15 داستان ss101  

سلام بعله من اومدم خب یه خبرم دارم و اینکه من از این به بعد فقط ۴ شنبه ها آپ می کنم واین حاصل نظر ندادنای خیلی هاست که از اشتیاق من کم کردخب این  شما و این داستانکجااااااااااا؟این قسمت رمزیه باید نظر بدید همراه با آدرس منم رمز رو بدم 

ادامه مطلب  

خاطرات بی پایان (23) - 영원한 추억 23 (قسمت پایانی)  

سلام جیجرا خوبین ؟؟؟ از نظراتتون ممنون ..
بعله این قسمت ، قسمته پایانیه و رمزدار ...
رمزدار کردن داستان باعث شد خیلی از اونایی که داستانو میخوندن و نظر نمیدادنو بشناسم
حالا هم رمزو نمیگم بمونین تو خماری خخخخخ
 
شوخی کردم دلم سوخید رمز داستان تو اولین پستمه (دقت کنین اولین پست ، نه اولین قسمته داستان) چون وقت نداشتم به ایمیلاتون رمزو بفرستم اینکارو کردم لطفا بعضی ها سوء استفاده نکنن و مجانی نخونن
خوندن بدون نظر هم حرامه.. چون قسمته آخره و خیلی

ادامه مطلب  

خوشبختی یعنی این  

خوشبختی یعنی قلب مادرت بتپد
خوشبختی یعنی سایه پدرت بالای سرت باشد
خوشبختی یعنی زن و شوهر تا لب گور
خوشبختی یعنی اینکه همسرت همیشه کنارت باشه
خوشبختی یعنی بچه هات همیشه دور برت باشن
خوشبختی یعنی اینکه واسه عشقت اول اخر باشی
خوشبختی یعنی عشقت تا قیامت به پات بمونه
خوشبختی یعنی اونی که دوسش داری تو رو بیشتر از خودت دوس داره
خوشبختی یعنی بی خیال غم دنیا
خوشبختی یعنی باهم بودن
خوشبختی یعنی زندگی
پس به سلامتی تمام خوشبختی های دنیا
 

ادامه مطلب  

من دخــتـــر زمـــیــــنــم و حــــــوای خـــــــدا!  

خداوند
مشتی خاک برداشت...
خاک را
شکل داد...
از روح
خود در آن دمید و به آن حیات بخشید
و...
حــــــــوا پا بر جهان خلقت
نهاد...
اما;
این
پایان داستان نبود
حوا ،
فقط حوا نبود!
حــــــوا مظهر عشق بود
اسطوره
ی پاکی...
باران
نجابت...
و نسیم
محبت...
نماد
زنیت بود و...
الگوی
آدمیت...
اما;
حــــوا باز هم فقط حـــوا نبود!
حـــوای خدا ، لیلی داستان ها
شد...
بانوی
ساخته ی دست خدا ، شیرین قصه های فرهاد شد...
عشق را
با دستان ظریفش پدید آورد.
زن
بودن را تحقق بخشید.
حس

ادامه مطلب  

من دخــتـــر زمـــیــــنــم و حــــــوای خـــــــدا......  

خداوند
مشتی خاک برداشت...
خاک را
شکل داد...
از روح
خود در آن دمید و به آن حیات بخشید
و...
حــــــــوا پا بر جهان خلقت
نهاد...
اما;
این
پایان داستان نبود
حوا ،
فقط حوا نبود!
حــــــوا مظهر عشق بود
اسطوره
ی پاکی...
باران
نجابت...
و نسیم
محبت...
نماد
زنیت بود و...
الگوی
آدمیت...
اما;
حــــوا باز هم فقط حـــوا نبود!
حـــوای خدا ، لیلی داستان ها
شد...
بانوی
ساخته ی دست خدا ، شیرین قصه های فرهاد شد...
عشق را
با دستان ظریفش پدید آورد.
زن
بودن را تحقق بخشید.
حس

ادامه مطلب  

کتاب قصه کربلا  

 
 
 
 
 
 
 
 
خواندن مجموعه 10 جلدی «قصه کربلا» اثر مهدی قزلی به آن گروه از خوانندگان ادبیات عاشورایی که علاقمند به مطالعه آثاری با موضوع واقعه عاشورا هستند و دوست دارند حکایت های عاشورایی را در قالب داستان های کوتاه مطالعه کنند توصیه می شود.
مجموعه 10 جلدی «قصه کربلا» کاری متفاوت در حوزه داستان نویسی معاصر درباره واقعه عاشورا است که با گزینش وقایع تاثیرگذار از رویداد بزرگ تاریخ شیعه به روایت گوشه هایی از آن واقعه پرداخته است.
قزلی برای هر

ادامه مطلب  

دوست داری کدام باشی؟  

چکمه پوش یا برهنه؟!
 داستان "گربه چکمه پوش" را شنیده اید؟ در این داستان می خوانیم:
شب شد و گربه خاکستری پاورچین پاورچین پا از خانه اش بیرون گذاشت. صدای باد لابه لای علف ها تنش را می لرزاند و او خودش را از نور ماه پنهان می کرد. سه روز و سه شب بود که چیزی نخورده بود. او حتی عرضه  گرفتن یک موش را هم نداشت. گربه ای که از همه چیز می ترسید و از پس هیچ کاری بر نمی آمد...

ادامه مطلب  

دختر 7 ساله ای که لقب فرشته از بهشت گرفت  

 
 
 
به گزارش تکناز الکسیس گوگینس دختر بچه آمریکایی تازه وارد کلاس اول دبستان شده بود که به خاطر نجات جان مادرش، جان خودش را از دست داد.
این دختر بچه که به او لقب"فرشته ای از بهشت" را داده اند مانع از تیر خوردن مادرش در یک دعوا شد. مادر این کودک در حال نزاع با یک مرد بود که ناگهان مرد اسلحه کشیده و شلیک می کند.
اولین تیر به مادر میخورد اما شش تیر بعدی به "الکسیس" اصابت می کند که میان مادر و تفنگ قرار گرفته بود. این دختر بچه پس از این حادثه و به دلیل

ادامه مطلب  

بهترین دوستم  

سلام دوستان خوبم تا حالا شده که نفست از تنهایی بالا نیاد سال ها بود که این حس رو داشتم تا این که ی روز مادر ایرانیم بهم خدا رو برا دوستی بهم پیشنهاد داد
به دنبال خدا باش در تنهایی...
در تنهایی...
خدایا تو خودت یاد رفیقانم باش...
لحظه لحظه ها تون خدایی..
 

ادامه مطلب  

کیهان بچه های قدیمی  

و این هم دو صفحه از داستان جذاب و دنباله دار « گریشکا و خرس او » که با توجه به مشخصات
ظاهری آن ، به احتمال خیلی زیاد ،ترجمه ای بود از متن روسی و در نخستین سال های  دهه ی
چهل شمسی ، در کیهان بچه ها چاپ می شد ...
* اندازه ی بزرگتر این صفحات در « ادامه ی مطلب » >
لطفا پس از ظاهر شدن تصویر ، ابتدا آن را save و سپس مشاهده فرمایید .
داستان دنباله دار« موک کوچولو » یکی دیگرازجذاب ترین داستان هایی
بود که دردهه ی چهل ، در« کیهان بچه ها » به چاپ رسید .
* اندا

ادامه مطلب  

 

سلام به همگی خوبید دوستان واقعا ممنونم که داستان منو میخونید با نظرات منو یاری میکنید خیلی خوشحالم بعضی از دوستان خیلی اشنا به نظر میرسن اگه کار خاصی با من دارید شمارتونو  تو نظر خصوصی بزارید در اسر وقت بهتون پیام میدم  فقط شرمنده نمتونم زود زود بیام سعی میکنم که بیام مواظب خودتون باشید دوستتون دارم

ادامه مطلب  

خاطره ای از شهيد چمران  

هر روز به ديدار جوانان جنگنده در سنگرها مي‌رفتم. يك روز كنار خيابان، پشت ديواري بلند ايستاده بودم و كمين‌گاههاي روبرو را نگاه مي‌كردم. خيابان سا كت بود و من در دنيايي از بهت و حيرت سير مي‌كردم. آن طرف خيابان در ده متري من خانه‌اي بود كه بچه‌اي دو يا سه ساله در آن بازي مي‌كرد. يك دفعه آن بچه به ميان خيابان دويد. بدون اراده فريادي كه تا به حال نظيرش را نشنيده بودم، از اعماق سينه‌ام بلند شد. در همين حال مادري جوان و مضطرب جيغ زد و با پاهاي برهن

ادامه مطلب  

ای داد بی دود  

به اطلاع دوستان میرسانم که خبر رسیده از شنبه کلاسهای دانشگاهمان شروع شده و
ما غیبت هم،خورده ایم و باید فردا هشت صبح سر کلاس حاضر شویم:|
خلاصه کلام اینکه خدا نگذرد از آن کسی که با رفتنش باعث شده ما غیبت بخوریم:دی
به جان خودم خیلی زشته دانشجو قبل از مهر بره دانشگاه
 
+  بعدا نوشت : با دوستم رفتیم دانشگاه و فهمیدیم فقط به خاطر یک نفر که  از یه شهر دیگه
 اومده! کلاسها رو غیبت خوردیم. جالبیش اینجا بود بهش گفتم این هفته کلاسها رو نریم بقیه
الکی غیبت نخ

ادامه مطلب  

کیهان بچه ها  

 در روزگاری که نه از اینترنت خبری بود و نه از بازی های رایانه ای و
نه حتی تلویزیون رواج چندانی داشت ، به جز سینما ، این فقط و فقط
افسون مجله ای به اسم کیهان بچه ها بود که دوران کودکی ما را
 رنگین و شیرین می کرد  و به عالم رویا هامان می برد و در آسمان
 تخیلات کودکانه به پروازمان در می آورد ....
این مقدمه مختصر را گفتم تا در ادامه اش بگویم برای  یاد آوری و نفس کشیدن در هوای پاک روزهای کودکی ، به دنبال مجله های کیهان بچه های مربوط به سال های 1340 تا 1345

ادامه مطلب  

داستان كوتاه  

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخ

ادامه مطلب  

من برم تیمارستان.. ؟  

پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد وی را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید: می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آوردند؟مرد در جواب گفت: آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری ۱۸ ساله داشت روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من، مادر زن پدر شوهرش شد و چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود، پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند چنگیز برادر من شد زیرا پسر پدرم بود ام

ادامه مطلب  

داستان آموزنده  

 حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر  میکردند  اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه.اما  اینطور نشد. 

ادامه مطلب  

 

دیشب اصلا نتوانستم بخوابم. هر ده دقیقه از خواب می پریدم. مدام فکر می کردم ساعت زنگ نزده من خواب مانده ام. آخرش هم از شش صبح بلند شدم. نمی توانستم بمانم خوابگاه. گفتم بروم دانشکده نت هایم را بخوانم حتی شده فقط نگاه کنم از اینجا ماندن بهتر است. پام را گذاشتم تو کوچه یک ماشینی دیدم شبیه ماشین امیرحسین. رفتم جلو دیدم چشمهاش را بسته سرش را تکیه داده به پشتی صندلی. زدم به شیشه. چشمهاش را باز کرد. تا الان اینقدر غمگین ندیده بودمش. گفتم "اینجا چیکار می کن

ادامه مطلب  

محرومیت ۱۷ میلیون ایرانی از موهبت فرزند  

محرومیت ۱۷ میلیون ایرانی از موهبت فرزند

خوشبختانه با اجرای طرح تحول نظام سلامت بیش از 80 درصد داروهای این زوجین تحت پوشش بیمه قرار گرفتند که امیدوارم با پایداری این طرح، پوشش بیمه‌ای کامل شود.

به گزارش شيعه آنلاين به نقل از جوان، در حال حاضر 3 میلیون زوج ناباروند و بیش از 11 میلیون جوان بدون آنکه ازدواج کنند و فرصتی برای فرزند‌آوری داشته باشند، رفته‌رفته از چرخه باروری خارج می‌شوند. از دست رفتن فرصت پدر و مادر شدن 17 میلیون نفر از جمعیت کشو

ادامه مطلب  

پدر و مادر  

وقتی که فکر میکنیم به زندگی ،میبینیم چه ناسپاسند آدما
 
قدر نعمت رو نمی دونند ولی، همیشه دنبال شانسند آدما
 
میدونید سرمایه های ما چیان؟نعمت گرانبهای ما کیان؟
 
آره حدستون درسته!والدین،پدر و مادر تاج عرشیان
 
اونایی که زندگی و هدیه کردن به ماها
 
اونایی که ما رو از تو میرسونن به شما
 
اونایی که خوشیشون آینده من وشماست
 
سر سجاده دعاشون خیر و مش بچه هاست
 
شکر این نعمت حق واجبه اما این زمان
 
چه کسی بیشتر می دونه قدر بابا و مامان
 
بابا جون مدیو

ادامه مطلب  

عاشقانه  

چیزی نمانده بود که شب مهربان شودغوغای عاشقانه من جاودان شودچیزی نمانده بود که خاموشی و سکوتدر پشت خنده های کسی بی نشان شوداین بی امان که نام بر او دل نهاده اندچیزی نمانده بود که یک آسمان شودصاف و همیشه آبی و یک نامدار عشقبا یک نظام خواستنی کهکشان شودچیزی نمانده بود که رویای دست غیببا یک دعای خالص من این و آن شودما را گمان قسمت و تقدیر می شکستچیزی نمانده بود که دل بی گمان شودچون قصه محبت لیلی و قیس و غیرقسمت نبود هر نفسم داستان شودگویا نخواست

ادامه مطلب  

سلام عزیزان  

سلام فرزانه های گلم!
تا الان طبق قولی ک داده بودم 7تا از داستان های کیمیاگران خاک رو براتون گذاشتم رووب.
اگر با ادامه داستان های کیمیاگران خاک موافقید در این پست اعلام نظر کنید تا با توجه به تعداد علاقمندان به این بخش بازم ادامه بدیم

ادامه مطلب  

داستان کیمیاگران خاک7 ( علاقه به دانستن زبان حیوانات...)  

علاقه به دانستن زبان حیوانات
مرد جوانی نزد حضرت موسی ( ع ) آمد و گفت : ای موسی من می خواهم زبان حیوانات را بیاموزم و از گفت و شنود حیوانات عبرت بگیرم .
حضرت موسی ( ع ) رو به آن جوان کرده ، گفت : این کار به صلاح تو نیست ، زیرا که خطراتی برایت دارد.
جوان گفت : ای موسی در شأن تو نیست که مرا محروم از آرزویم نمایی . از خداوند بخواه که به من زبان خروس و سگ را بیاموزد . که اگر همین دو زبان را بیاموزم راضی می شوم.
حضرت موسی ( ع ) رو به خدا کرده  گفت : ای خداوند بزرگ ،

ادامه مطلب  

یا رقیه  

صبا به پیر خرابات از خرابه شامببر ز کودک زار، این جگر گداز پیام
که اى پدر ز من زار هیچ آگاهىکه روز من شب تار است و صبح روشن شام
به سرپرستى ما سنگ آید از چپ و راستبه دلنوازى ماها ز پیش و پس دشنام
نه روز از ستم دشمنان تنى راحتنه شب ز داغ دل آرامها دلى آرام
به کودکان پدر کشته ، مادر گیتىهمى ز خون جگر مى دهد شراب و طعام…

ادامه مطلب  

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ  

دختره نوشته :مـطـمـئـنـم اولـیـن و آخـریـن پـسـری کـه بـخـواهـم جـلـویـش زانـو بـزنـمپـسـرم خـواهـد بـود . . .آن هـم بـرای بـسـتـن بـنـد کـفـشـهـایـش . . . !یکی اومده زیر پستش کامنت داده شوما اول ببین میتونی شوهر پیداکنی بعد تصمیمای مهم زندگیتو بگیر

ادامه مطلب  

قدر لحظات رو بدون...  

پیرزن ازصدای خروپف هر شب پیرمرد شکایت داشت، پیرمرد هرگزنمی پذیرفت. شبی پیرزن آن صدا را ضبط کرد که صبح حرفش را ثابت کند . اما صبح پیرمرد دیگر هرگز بیدار نشد و آن صدای ضبط شده لالایی هرشب پیرزن شد ... قدر لحظات هر چند سخت کنار هم بودن رو بدانیم ..مادر مثل مداد ميمونه هر لحظه تراشيده شدن و تموم شدنش رو ميبيني...     اما پدر مثل خودکاره . شکل ظاهريش تغيير نميکنه فقط يکدفعه ميبيني ديگه نمي نويسه...تا هستند قدرشونو بدونيم...............

ادامه مطلب  

خاطرات روزهای آخر بارداری و روز زایمان  

یکشنبه ها وقت دکتر داشتم برای چکاب هفتگی 23شهریور برای خاله هم وقت گرفته بودم اونم میخواس بیاد دکتر با هم رفیم داخل و من رفتم برای معاینه دکتر گفت تکون های بچت کم شده یه ذره هم فشار خونم رفته بود بالا فرستاد برای ان اس تی.
ان اس تی اول خیلی بد بود تکون های بچه ترسیده بودم رفم ی چیز شیرین خوردم باز ان اس تی دادم ولی چنگی به دل نمیزد قرار شد فردا س مسومیت حاملگی بدم نمک رو قطع کنم و دوباره برم بیمارستان بهمن برای ان اس تی دکرم گفت این چند روز استراح

ادامه مطلب  

داستان کوتاه پند سقراط  

 
 
روزی سقراط حکیم
علت ناراحتیش را پرسید
پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم
سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم
سقراط گفت : چرا رنجیدی؟
مرد با تعجب گفت : خب معلوم است چنین رفتاری ناراحت کننده است
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم
آدم که از بیم

ادامه مطلب  

 

دانلود بازی اساسین کرید3
Assassin’s Creed III نام سومین شماره از سری محبوب اساسین کرید است که در اواخر سال ۲۰۱۲ توسط کمپانی قدرتمند یوبی سافت برای پلتفرمهای مختلف منتشر شد . بازی اساسین کرید ۳ داستان فردی با نام کرنر و سال ۱۷۷۶ را روایت میکند . کرنر از پدری آمریکایی و مادری از فبیله موهاک است و در این روستای کوچک در حال زندگی است تا اینکه شبی قبیله موهاک توسط انگلیسیها مورد تهاجم قرار میگیرد و افراد زیادی در درگیریها کشته میشوند که دو تن از آنها پدر

ادامه مطلب  

لیزی کاپلان در فیلم «حالا منو میبینی ۲» بازی می کند  

“لیزی کاپلان” در حال نهایی کردن قراردادش برای حضور در قسمت دوم فیلم «حالا منو میبینی» (Now You See Me) است.
بنابر گزارش سینما باکس به نقل از باشگاه خبرنگاران، “لیزی کاپلان” به همه‌ی اعضای اصلی فیلم «حالا منو میبینی» ملحق خواهد شد. در این فیلم “جسی آیزنبرگ”، “وودی هارلسون” و “دیو فرانکو” بازی خواهند کرد. کارگردانی این فیلم نیز بر عهده‌‌ی “جون چو” خواهد بود. داستان این فیلم به هیچ عنوان در هیچ جا لو نرفته است.
داستان قسمت اول این فیلم دربار

ادامه مطلب  

11  

 
چون رفتارش مردونه بود همیشه، بیشتر از شکستنش گریه ام میگرفت...اصلا با هم با کلمات عزیزم و اینا حرف نمیزدیم...از لوس بازی ام خوشمون نمیومد...نه اون نه من...همیشه با هم تو جمع دوستان ظاهر می شدیم...من بهش میگفتم ترمیناتور...دو برابر من هیکل داشت...کرد بودن...منم ریز بودم اما اونم درشت بود...صداشم یکم خش دار بود...بچه ها میگفتن بادیگارد منه...
.......................................................................................................................................
 سر خاک کنار خواهرش که زجه میزد ساکت

ادامه مطلب  

علاقه مادرزن  

زنی سه دختر داشت که هر سه ارذواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدنداز قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این

ادامه مطلب  

همسرت رو رها کن !!!  

همسرت رو رها کن 
پیامبر می فر مایند :مومن به میل خانواده اش غذا می خورد و منافق ،خانواده
اش به میل او غذا می خورند "
از این کلام حضرت در یک موضوع جزیی می شه به کلیات بحث رسید .حالا عیبی
نداره ها یک دفعه شما به میل خانواده غذا بخوری یک دفعه خانواده به میل شما !
تو در خدمت خانواده ای یا خانواده در خدمت تو ؟وقتی در خانواده قدم می گذاری
برای اینکه بهت خوش بگذره یا بهدیگران خوش بگذرونی ؟از اول نگاهت رو اینجوری کن
.نهاینکه بشینیم ببینیم او بهماخوش می

ادامه مطلب  

5 نعمت  

روایتی از پبامبر(ص)
 
اگر خدا بخواهد خیری را به خانواده ای بدهد 5چیز به او میدهد:
 
1_فقهه فی الدین* آگاه در دین می کند 
 
2_ ووقرصغیرهم کبیرهم * احترام کوچکتر به بزرگتر 
 
3_ ورزقهم الترفق فی معیشتهم * مدارا کردن در زندگی (راضی بودن 
 
به آ نچه روزی او شده شوهر ،فرزند ،خونه ،و ... )
 
4_ والقصد فی نفقاتهم* میانه روی قسمتشون می کنه (در خرج کردن و . 
 
. . )
 
5_وبصرهم عیوبهم فیتوبوا منها * (عیبهای یکدیگر را به هم تذکر می دهند
 
و توبه می کنند وبر می گردند )
 
 
 


ادامه مطلب  

مسافرت همدان  

به هر حال یک مسافرت یک هفته ای به همدان داشتیم. مسافرتی که از قبل قرار بود بابا و مامان من، همراهمان باشند اما پدر بنده طبق معمول خود را مشغول امور روزمره کرده و همراهی نکردند. در این مسافرت با یک تیر سه نشان زده شد : اول اینکه بعد از یک مدت زمان طولانی به مسافرت رفتیم . دوم اینکه به شهر کاشان و دیدن خواهر بزرگم هم رفتیم. سوم اینکه در راه برگشت، به قم رفتیم و اماکن متبرکه را زیارت نمودیم که علاوه بر سیاحت، زیارت هم حاصل شد و مامان و همسرم خیلی خوش

ادامه مطلب  

اندر احوالات متاهلی  

ازدواج نکنی بد، بکنی بدتر.
جدی جدی هدف ما از ازدواج چی بوده؟ یک را خوشبخت کنیم یا اینکه یکی دیگه را تو بدبختیا و بدشانسیای خودمون شریک کنیم؟ اونم با این اوضاع کار و اقتصاد کشور. 
یکی از چالشهای ازدواج همشهری بودن یا نبودن زن و شهره. اگر مال یه شهر باشن و تو همون شهر هم زندگی کنن یه سری محاسن داره، یه سری معایب هم داره. (علی الخصوص سرک کشیدن دیگران تو زندگیت و نظرات بیجا دادن). ولی خب بار روانی دوری و غربت برای دو طرف خیلی کمتره. چون حداقل پدر و ماد

ادامه مطلب  

تأثیر شبکه های اجتماعی بر هویت دینی افراد..  

 
ووووو. ..ووووو....
صدایی آشنا برای همه ماها...
صدای ویبره...صدایی که از نیمه شب به بعد صدای غالب شب است!اما این ویبره این روزا داستان های دیگه ای هم مشمول خودش کرده...ویبره دیگه فقط موبایل های ما رو نمیلرزونه. ..جدیدا فرهنگ، ارزش ها، اعتقادات، آداب و رسوم و قومیت ها و هزار چیز دیگه ما هم در حال لرزیدن هستن...♥•٠·الان وقتشه که نه تنها موبایل که خیلی چیزها رو از حالت ویبره دربیاریم. ...یادمون باشه لرزش اعتقاداتمون یعنی لرزش دلی که به خدا سپردیم...
 

 

ادامه مطلب  

کلاس من  

امسال چهار دانش آموز در کلاس من درس می خوانند. محمد تقی و محمد حسین در کلاس چهارم، یاسین و هیلدا در کلاس سوم.
بله. کلاس من یک کلاس چند پایه است.
 هیلدا دختریست با مشکلات فراوان حرکتی که گه گاه بر روی ادراک او نیز اثر می گذارد او مادری دارد بهتر از برگ درخت، مهربانتر از آب. *به قول سهراب* .
 یاسین اما بسیار خوب سخن می گوید، فلوت می نوازد و صدای خوبی هم دارد ولی در انجام امور شخصی بسیار سستی می کند و از دست مادر مقتدر او هم کاری بر نمی آید.
محمد تقی بس

ادامه مطلب  

مهد کودک  

یکی از دوستانم در مهد کودک کار می کرد. او تعریف میکرد: وقتی به مهد رفتم کلاسی را به من دادند که مملو از بچه های پر شور و نشاط بود. مسئول مهد, کودکی را به من نشان داد و گفت وقتی میخواهی برای والدین بچه ها یادداشتی بنویسی به خاطر داشته باش که به جای یادداشت به خانواده این کودک از دفتر مهد تلفن بزنی و موارد مورد نیاز را به ایشان اطلاع دهی.
در ابتدا به ذهنم نرسید که علتش را بپرسم شاید هم رسید ولی ضرورتی برای پرسیدن آن ندیدم. این بود که تشکر کردم و به کا

ادامه مطلب  

آخرین نامه یک سرباز ؛  

تابوتم کنید و تفنگم را بر روی سینه ام گذاشته بسوی خانه ام ببرید ،مادر : دیگر دم در انتظار من نباش .پدر : دیگر نگران آیندهٔ من نباش ، چون... پسرت تا آخرین قطرهٔ خون جنگید و از وطن دفاع کرد .خواهرم : به قول ام عمل نتوانستم ببخش چون وطن برایم مهمتر از رسیدن به عروسی تو بود .برادرم : درست درس بخوان، بعد ازین کلید های موترسایکل ام برای همیش از آن تو خواهد بود .عشقم : گریه نکن ، چون من یک « سرباز » استم ، تولد شدم برای مردن .

ادامه مطلب  

داستانی از مثنوی معنوی: صوفی و خرش  

بشنوید ای دوستان این داستان                        خود حقیقت نقد حال ماست آن

 

روزی بود و روزگاری در زمانهای پیش یک صوفی سوار بر الاغ به خانقاه رسید و از راهی دراز آمده و خسته بود و تصمیم گرفت که شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به اصطبل برد و به دست مردی که مسئول نگهداری از مرکب ها بود سپرد و به او سفارش کرد که مواظب خرش باشد.

 

خود به درون خانقاه رفت و به صوفیان دیگر که در رقص و سماع بودند پیوست. او همانطور که با صوفیان دیگر به رقص سماع مشغول بود،

ادامه مطلب  

خراش های عشق مادر بر دست برای نجات از دست تمساح  

 
 
 

 
در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت می‌برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می‌کرد. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می‌کشید

ادامه مطلب  

ملا کمال خان هوت اسطوره ی موسیقی بلوچستان  

 
در سال یک هزار و سیصد و بیست هجری شمسی در بندر پیشوکان (pisho kan) در منزل هوت مراد که از قبیله هوت – یکی از قبایل قوم بلوچ بود؛ نوزادی پا به عرصه ی وجود نهاد؛ که او را کمال نامیدند.
در ناصیه کمال آثار بزرگی و کمال، هوش و ذکاوت از همان دوران صباوت هویدا بود او از همان دوران کودکی در دامان خانواده ای مذهبی و فرهنگ دوست بالید . کمال به شنیدن داستان های قومی – بلوچی علاقه ای وافر داشت؛ اشعاری را که بزرگان خاندان (مردان و زنان) می شنید مدام زیر لب زمزمه

ادامه مطلب  

شعر کودکانه  

در خانه بازی باز هم من مادر بابا شدمدر چادر مادر بزرگ مثل خودش زیبا شدمخرس خودم را می دهم بابا کمی بازی کند می خندد او ، تا که مرا با خنده اش راضی کندآش خیالی می پزم با سبزی و ماش و نخودبابا که خورد آهسته گفت :به به عجب خوشمزه شد !دست خودش را او کشیدآهسته بر موی سرماین بار هم گفت او به منهستی شبیه مادرم !

ادامه مطلب  

اندر احوالات مدرسه  

نسترن:مریم
من:ها
نسترن:موهات فره؟
-اره
-بده توش کیک بپزیم
همه با هم: ها ها ها 
زبان فارسی بحث سر تکواژ ها و واج ها و واژه ها بود
دبیر :کلامتی مثل مادر کتاب هم تکواژن هم واژه 
من :نه خانوم مادر از دو کلمه ما و در تشکیل شده
ما که ینی من و شما ینی کل بشریت و اما در اینجابه معنی درون واقع شده که کل وازژه این منظورو میرسونه که همه ی ما درون مادر بودیم .
نرگس:حالا اگه کلا یه نفر بود میشد من در؟
......
دبیر:کیا پدراشون فرهنگین
من:پدرم دبیر ادبیات عربی

ادامه مطلب  

 

چند وقت پیش به یکی از دوستان که تقریبا تمام وعده های غذاییشو تو کافی شاپ و این جور جاها به علت بلد نبودن غذا می خورد دستور پخت یه عدسی ساده رو دادم که بعد از اون تا یه مدت مدیدی تقریبا کار هر روز و هر وعده این دوستمون پختن یه قابلمه عدسی و تعارف به من به نشانه تشکر بود تا جایی که مجبور شدم پختن برنج رو هم قبل از اینکه برای همیشه منو دل زده از عدسی بکنه بهش یاد بدم.احتمالا ادامه داستان و قضایایی که با برنج داشتیم رو می تونید حدس بزنید/

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1