جلسه کتابخوانی  

باسلام روز یکشنبه 30/6/93 جلسه کتاب خوانی ما در فرهنک سرای امانیه بعداز پایان بحث هایی درباره دل نگرانیها ی مادرانه تحت مدیریت خانم منیژه غزنوی اغازشد. در ابتدا یکی از خانمها (فاطمه خانم)اولین داستان را از کتاب " چهار چهار شنبه و یک کلاه گیس "خانم بهاره راهنما رابسیار روان وسلیس خوانند . حاضرین سراپا گوش شده بودند . بعد از انکه داستان به پایان رسید همگی دوستان نقطه نظرهای خودرادر باره ان بیان نمودند . محور اصلی داستان مربوط به خیانت در زندگی خا

ادامه مطلب  

احساس  

دیشب خبر دادند که مادر شوهر شیوا(خاله فرشید) فوت کردند. خدا رحمتشون کنه. امروز از صبح بهشت زهرا بودیم . هنوز هم مثل بیشتر مواقع هنوز تو جو قبر و مرگ هستم . ایکاش هیچ وقت از این جو خارج نشم اما افسوس که این احساس زودگذره و باز من می مونم و گناه های کرده و توبه های شکسته .

ادامه مطلب  

 

حبیب اکورد( مادر ) intro: D....Em.../.D.....Em./...D.....C......Em.../D....C....Em.../ C...G.....Em.../C....G ....Em..............Em.         D          G       D         C            Emمادر بي تو تنها و غريبم اتاق خاليم بي تو چه سرده Em          D        G      D           C          Emمادر مادر خوب و قشنگم بدون تو دل من پر درده
Em............ D .....G... Emفضاي خونه بي بوي تو هيچه
Em................ D .....Gصداي تو هنوز اينجا ميپيچه
Em ......Dمادر مادر
Em.....D.......... Em D....... Emهنوزم تو دلم تموم قصه هات جوونه
Em..        D       C      D      Em       D...      Emخ

ادامه مطلب  

تقدیم به همه اونایی که مادربزرگ هستن  

چهارشنبه یه خانمی توی قلهک آورده بودش توی جلسه  
خونه ی مادر بزرگه الان آپارتمانه خونه ی مادر بزرگه استخر و لابی داره خونه ی مادر بزرگه وای فای مفتی داره خونه ی مادر بزرگه دیش و ال ان ب داره کنار خونه ی اون همیشه پارتی برپاست پارتیهای محله پر شور و شوق و غوغاست مادر بزرگه الان پراید سواره رنگ موهاشم هر روز جور واجورو باحاله... خونه ی مادر بزرگه الان اپارتمانه خونه ی مادر بزرگه استخر و لابی داره خونه ی مادر بزرگه وای فای مفتی داره خونه ی مادر بز

ادامه مطلب  

مادر............  

مادرش الزایمر داشت...

بهش گفت مادر یه بیماری داری،

باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان

مادر گفت:چه بیماری ایه ؟

گفت :الزایمر......

گفت:چی هست...

گفت:"یعنی همه چیو فراموش میکنی..."

گفت انگار خودتم همین بیماریو داری...

گفت: چطور؟

گفت:انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم،

چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی،

قامت خم کردم تا قد راست کنی..

پسر رفت توی فکر...

برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش...

مادرش گفت:برای چی؟

گفت:به خاطر کاری که میخواستم بکنم...

ما

ادامه مطلب  

 

"روز و شب یوسف"نوشته :محمود دولت آبادیداستان خوب شروع می شود و خوب هم ادامه می یابد .امتیاز مهم اش همین به اندازه حرف زدن است . زیاده گویی نمی کند و داستان کشش خود را تا پایان حفظ می کند .روز و شب یوسف دقیقا داستان همان روزها و شب های یوسف است با گره ای که مخاطب را تا پایان داستان نگه می دارد و دغدغه یوسف را به درستی بیان می کند .داستان از آنجا شروع می شود که یوسف از سایه ای می ترسد که دنبالش می کند .نمی دانیم چرا سایه او را می ترساند اما همین بس که یو

ادامه مطلب  

خانه پدری  

مادر شوهرم چشماش پر از اشک شده. می گه قدر زندگیتون و بدونید ، مواظب هم باشید. خودتون بهتر از همه می دونید چقدر سخت بهم رسیدید. رو می کنه به من و می گه تا چند سال دیگه خونتون نمی یام. می گم چرا؟ می گه خسته شدید. آره واقعا خسته شدم. روزهای سختی بود و تونستم به سختی مدیریتش کنم. هنوز کم کم داشتم جا می افتادم که نزدیک دو هفته اومدند پیش ما. هنوز که هنوزه فکر می کنم من به صورت موقتی اینجا هستم و دوباره بر می گردم به همون خونه پر از درخت.
پدر شوهرم می گه همو

ادامه مطلب  

توووووووووووووووووجه  

 
 
توجه...................................................توجه فروش ويژه دبه هاي ترشي با ارتفاع بالاي140سانتي متر،
ويژه دختران ترشيده آغاز شد.
شما با خريد اين دبه،
يك پكيج آموزش جذب شوهر و تمام سركه مورد نياز خود را به طور رايـــــــگــــــــان دريافت ميكنيد. منتظر دبه هاي ما با ارتفاع بيش تر،ويژه دختـران كليــــپس به سر باشيد.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
دختران گرامی لطفا قبل از ازدواج به آرزوهای خود برسید ؛به خدا شوهر غول چراغ جادو نیست !!
 

ادامه مطلب  

رمان زنان کوچک 1  

زنان کوچک 
نویسنده : لوئیزا می آلکات 
مترجم : شهین دخت رئیس زاده 
چاپ سوم 1374
شرکت انتشارات علمی و فرهنگی 
477 صفحه
منبع:98ia
زنان کوچک که در سال 1868 منتشر شد ، داستان معروف چهار خواهر یعنی مگ ، جو ، آمی و بت می باشد . این دخترها در غیاب پدرشان آقای مارچ ، که به عنوان کشیش به جنگ رفته است ( جنگ های داخلی آمریکا ) با انواع و اقسام ناملایمات زندگی و فقر رو به رو هستند . ولی به یاری عشق و راهنمایی مادرانه خانم مارچ ، نه تنها به این ناملایمات فائق می آیند ، بل

ادامه مطلب  

سی داستان خالق قصه های مجید در «ته خیار»  

سی داستان کوتاه هوشنگ مرادی کرمانی در قالب کتابی با عنوان «ته خیار» منتشر می‌شود




 
به گزارش لیزنا، «ته خیار» مجموعه‌ بیش از 30 داستان کوتاه است که مرادی کرمانی خود آن‌ها را زهرخند می‌خواند.
 او می‌گوید: بیش‌تر داستان‌های این مجموعه زهرخندهایی هستند که به موضوعات غم‌انگیز همچون مرگ، بیماری و پیری می‌پردازند ولی از آن‌جایی که «پشت هر فاجعه‌ای کمدی‌ای نهفته است» من در این مجموعه به جنبه‌های طنز این واقعیت‌ها پرداخته‌ام. «ته خیار»

ادامه مطلب  

 

پسر 16ساله ای از مادرش پرسید:مامان برای تولد 18 سالگیم چی کادو میگیری?? مادر:پسرم هنوز خیلی مونده،،، پسر 17ساله شد،،، یک روز حالش بد شد مادر اورا به بیمارستان برد دکتر گفت پسرت بیماری قلبی داره پسر از مادرش پرسید???مادر من میمیرم??? مادر فقط گریه کرد،،، پسرتحت درمان بود ،،، همه فامیل برای تولد 18 سالگی اش تدارک دیدند وقتی پسر به خانه آمد متوجه نامه ای که روی تختش بود افتاد،،،،،،، پسرم، اگر این نامه را میخوانی یعنی همه چیز عالی انجام شده یادته یه رو

ادامه مطلب  

مادر  

مادر ، صاحب خانه ی دل اجاره ای ماست . میرعظیم رفیق نیا هر روز ، روز مادر است  ما فقط در این روز ، این روز را جهانی اش می کنیمروز جهانی مادر مبارک

مادر ( 1 )
شب است و درد را درمان ندارم
دلی در روح این بی جان ندارم
مریضت می شوم با من بمانی

شب تاریک را پایان ندارم
مادر ( 2 )

تو ای مادر ! صبور ماهتابم !
هنوزم شعر می گویی بخوابم ؟
تو که رفتی خدا می داند و بس
که هرشب پای چشمانت خرابممادر ( 3 )

تو معنای سخن را ناب عشقی
به شب ها ، تابش مهتاب عشقی
بسوزد جان لیلی ،

ادامه مطلب  

 

"آئورا"نوشته کارلوس فوئنتسآئورای تنهایک تاریخدان به دنبال کار ،آگهی سفارش کاری را در روزنامه می بیند. زنی که این آگهی را داده به دنبال مرتب کردن خاطرات شوهرش است که چندی پیش فوت کرده .این آغاز خوبی است برای شروع داستانی که می تواند با سؤالی برای ما همراه شود دراین مورد که این زن چرا باید خاطرات شوهرش را بنویسد و از کسی هم در این مورد کمک بخواهد؟ این سؤال همچنان تا پایان داستان ادامه می یابد و این پایان خوب چفت شده به شخصیت هاست که پاسخ را به می

ادامه مطلب  

مردی که به دنبال خرید یک مادر است +عکس  

 
مادر را فرشته ای می دانند که اگر لحظه ای از خانه دور شود همه آشفته خواهند شد. در فرهنگ تمام دنیا و هر فردی با هر طرز فکر و مذهبی که باشد مادرش را بسیار دوست دارد و او را در بالاترین مقام میان انسان ها می گذارد.
این نعمت الهی را اما برخی هیچگاه تجربه نمی کنند و این افراد دقیقا همان هایی هستند که در موسسه های خیریه و سرپرستی بزرگ می شوند. این افراد حس داشتن مادر را تجربه نمی کنند اما بیش از هر چیز خواستار داشتن یک مادر مهربان هستند.
یک مرد 30 ساله د

ادامه مطلب  

داستان:شروعی دوباره  

بچه ها من واقعا متاسفم که این قسمت اینقدر تاخیر اشت.
از همگی معذرت می خوام.میدونم کوتاهه ولی بدونین قسمت بعدی هم آمادس فقط نیاز به سری اصلاحات داره.
سرم خیلی شلوغ بود و همینطور برای اینکه داستان جذابتر بشه مجبور بودم یکم بیشتر روش فکر کنم .
با این حال منتظر نظراتتون هستم.
همینطور از راینا هم ممنونم که تشویقم کرد هر چه زوتر ادامه رو قرار بدم.

ادامه مطلب  

مصاحبه با ایسنا 2-93  

احمد بیگدلی «همه ساکت بودند» را نوشت

چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۱ - ۰۹:۰۵


احمد بیگدلی با اشاره به در دست نگارش داشتن داستان بلند «یاسه چای»، از به پایان رسیدن نگارش مجموعه داستان «همه ساکت بودند» خبر داد.
 
این نویسنده‌ی پیشکسوت با اشاره به پایان رسیدن نگارش مجموعه داستان «همه ساکت بودند» به خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: این مجموعه شامل 12 داستان می‌شود که همه‌ی این داستان‌ها‌، تمی خاص و مشخص دارند و به معضلات‌،

ادامه مطلب  

گل سرگمشده و جغد دانا  

این داستان قشنگ  را دوست عزیزی به نام الهام تاوَتلی از تهران برایم  فرستاده اند.داستان قشنگیه .مادران عزیز می توانند آن را قبل از خواب،برای کودکانشان تعریف کنند.طرز بیان قصه گو می تواند قصه را برای کودک جالب و شنیدنی کند. مطمئنم که کودکان بعد از شنیدن آن آسوده می خوابند و خوابهای شیرین می بینند.با تشکر از الهام عزیز......

ادامه مطلب  

عشق...  

یک روز آموزگاری از دانش آموزانش پرسید: آیا می توانید راه های غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند: با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی دادن گل و هدیه و حرف های دل نشین. شماری دیگر گفتند: با هم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردناز خوشبختی.
در آن بین پسری برخاست و پیش از اینکه شیوه ای برای ابراز عشق بیان کند داستان کوتاهی تعریف کرد:یک روز زن و شوهر جوانی................

ادامه مطلب  

دنیای کلمات  

شوق نوشتن دوباره در من در حال موج زدن هست.
دلم می خواهد یک رباعی بنویسم یا داستان کوتاهی در مورد درختان بلوار کشاورز یا از کیفیت و کمیت دستانت که چطور در آن ها گم می شوم.
دلم می خواهد کلی ورق بریزم دور و برم و با خودکار و کلمات  به جانشان بیفتم و سیاهشان کنم.
با کلمات عاشقت شدم و با داستان  ها روزهای دلتنگی را سپری کردم ،با شعر های تو روز های سخت را گذراندیم. باید به عهد پیمان وفادار ماند. باید به دنیای کلمات اعتماد کرد.

ادامه مطلب  

"شهر موش‌های" ایرانی یا دهکده تمام‌ اروپایی؟!  

"شهر موش‌ها 2" قبح دوستی دختر و پسر را در ذهن بچه‌های ما خدشه‌دار می‌کند؛ قبح آوازخوانی زن را در مجامع عمومی برای کودکِ ما تا حدودی می‌شکند، برای کودکان مذهبی ما این سئوال را ایجاد می‌کند که پس چرا هیچ کدام از این موش‌ها حجاب نداشتند؟ و اگر موسیقی این قدر چیز خوبی است، پس چرا در مدرسه‌های ما خبری از خانم معلم موسیقی نیست؟! و چرا مادر من با مردهای غریبه به راحتی مادر این موش‌ها در شهر موشها نیست و قس علی هذا...

ادامه مطلب  

11ماه  

امروز تارای من 10 ماهگی رو تمام کرد و وارد 11 ماهگی شد. امروز آرامش  دارم آرامشی که شایسته بود زودتر از اینها نصیبم شود دیشب بعد از 11 ماه بی توجهی و کم محلی، همسرم بهم گفت خسته نباشی، بهم گفت بیا کنارم بشین، باهام حرف زد حتی بهم گفت تو اون دفتر چی داری می نویسی! 11ماه بایکوت بودم بدون اینکه دلیلش رو بدونم 11 ماه دست تنها و بی تجربه در امر مادری، 11 ماهی که فقط مادر بودم بدون اینکه کسی حمایت عاطفی ام کنه این تنهایی معنوی عصبی ام می کرد بداخلاقم می کرد

ادامه مطلب  

داستان کوتاه"نیمه ی تمام"  

قاضی روی میز خم شد: خب دخترم؛ دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟
دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد. چشم گرداند چند لحظه به زن و مرد خیره ماند. قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند. دخترک با نگاه، رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد. قاضی از جا بلند شد. رفت و روی صندلی کنار او نشست: خب؟! دخترک آه کشید: گیج شدم. قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد، پرسید: چرا؟ دخترک رو به او کرد: آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو

ادامه مطلب  

دختر یعنی...  

دختر بودن یعنی تمام عمر پای آینه بودن!
دختر بودن یعنی پنکک زدن به جای صورت شستن!
دختر بودن یعنی كله قند و لی لی لی لی …
دختر بودن یعنی پس این چایی چی شد؟؟!
دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های درپیت
دختر بودن یعنی همونی باشی كه مادر و خاله و عمه ت هستن
دختر بودن یعنی انتظار خاستگار مایه دار!
دختر بودن یعنی چرا خونه اونقد کثیفه ؟؟!
دختر بودن یعنی دختر و چه به رانندگی؟ تو باید ماشین ظرفشویی برونی !
دختر بودن یعنی باید فیلم مورد علاقه تو ول كنی پ

ادامه مطلب  

تسلیت  

جناب آقای گلمحمدی
درگذشت شوهر عمه گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده برایشان
از درگاه خداوند متعال مغفرت ، برای شما و سایر بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل خواهانم .
 
                                 انجمن نمایندگان بیمه دانا استان ایلام

ادامه مطلب  

اعلام اسامی برترین های دهمین جشنواره ملی داستان های رضوی (کبوتر حرم)  

به گزارش روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان سمنان هیات داوران دهمین جشنواره ملی داستان های رضوی (کبوتر حرم) اسامی برترین های این جشنواره را اعلام کرد. بنابر اعلام هیات داوران بخش نهایی جشنواره دهم متشکل از مجید قیصری، حسینعلی جعفری، عماد عبادی و محمدعلی دهقانی؛ برترین های بخش های مختلف جشنواره (بدون رتبه بندی) به شرح ذیل می باشد:
داستان بلند: سارا شجاعی از استان کهکیلویه و بویراحمد
سید میثم رمضانی از استان قم
مرضیه نفری از است

ادامه مطلب  

داستان عاشقانه واقعی پریسا و فرزان  

داستان عاشقانه زيبا
تا چند وقت حتی نمی دونستم فرزان چند سالشه از روی صداش حدس می زدم خیلی زیاد داشته باشه27 یا 28 سالشه( همیشه خیلی راحت سن دوستای مو از صداشون تشخیص می دادم) ، به غیر از دوستی ساده به چیز دیگه ای فکر نمی کردم سن برام ارزش نداشت و ازش نخواسته بودم برام عکس بفرسته .یک روز کاملاتصادفی ازش پرسیدم چند سالشه گفت متولد 1346هست یعنی 19 سال از من بزرگتر اصلا باورم نمی شد ، گفتم اصلا بهش نمی خوره ، گفت برات فرقی می کنه من چند سالمه منم حقیقتا ب

ادامه مطلب  

داستان عباس و الهه  

سلام
اسم من عباس هستم داستان هارو میخوندم  زیبا بود و تحریک کننده برای نوشتن و وبلاگ زدن.
 و  با خودم گفتم داستان خودم و بنوسیمو برای شما بفرستم .
تا اگه خواستین تو وب بزارین تا افرادی که به این وب میان این داستون بخونن.
 شاید بعضی ها شون به ته رسیدن اما با خوندن خاطرات من امید تو زندگی شون برگرده
و بدونن بد سختی و غم یه خوشی هم میتونه باشه اگه ادم خودش بخواد.:
این داستانه منه: (الهه همیشه در قلب من  باقی میمونی) .

ادامه مطلب  

احمد بیگدلی  

یادم نیست چند سال؟ اما احمد بیگدلی را سالها است که می شناسم . از آن
نویسنده های دوست داشتنی بود و من همیشه با اندکی لبخند ملاقاتش کرده بودم
. چند سال پیش به من گفت داریم توی رادیو داستان خوانی می کنیم تو هم
داستانی بده، یکی از داستان هایم را دادم . خواند و خوشش آمد . بر خلاف بقیه ی
داستان ها که مجری برنامه می خواند داستان مرا خودش خواند . من هم نشستم
پای رادیو، صدای او و داستان خودم را گوش کردم و بعد از آن ، بازهم باهم حرف
زدیم. هر باربرای داستان

ادامه مطلب  

زندگی باید کرد  

دیروز تولد پدر شوهر بود.. تولد 63 سالگی.. یه تولد آروم و خونوادگی..
تو عکس یادگاری که گرفتیم رامین نازنینم جاش خالی بود و یه مدت دیگه منم تو این عکسا نیستم.. رامین بهم توصیه کرد این دو هفته رو زندگی کنم پر از وجود تک تک آدمایی که دوستشون دارم.. خانواده م.. خانواده ش .. و دوستامون..
استرس دارم.. استرس ورود به یه دنیای جدید

ادامه مطلب  

این خانه ی غم انگیز  

 
خواستم تویِ فیسبوک بنویسم که "خانه بدونِ مادر، غمگین ترین جایِ دنیاست"
الان یک هفته است صدایش را صبح ها نمی شنوم که بیدارم می کند، هیچ یک از روزهای این یک هفته را نتوانسته ام صبحانه بخورم، نهایتا فرصت کرده ام یک ساندویچ نان و پنیر خالی، دستپاچه برای خودم درست کنم و توی کیفم بگذارم و ببرم، همه اش دیر بیدار شده ام و دیر رسیده ام سرِ کار. یک هفته است نه صدای به هم خوردنِ قابلمه و ماهیتابه ها از توی آشپزخانه می آید، نه صدایِ چرخ خیاطی می آید و نه ص

ادامه مطلب  

 

نقدی بر "کتاب قصه جزیره ناشناخته"نوشته: ژوزه ساراماگو     وقتی که اولین جمله را در ابتدای کتاب خواندم می دانستم که این جمله در مسیر داستان به من کمک خواهد کرد. جمله این بود: ساراماگو استاد استعاره است.داستان اینگونه شروع می شود. مردی به قصر پادشاه رفت و گفت: به من یک کشتی بدهید. دو نقد در همین ابتدا وجود دارد. ترجمه عنوان کتاب صحیح نیست چون واژه قصه زمانی استفاده می شود که فضا و شخیت و همه چیز به مرور برای مخاطب مأنوس شود و البته با فهم قصه این ا

ادامه مطلب  

آلتین آی جدید  

سامی به گرمی آفتاب
به روشنایی مهتاب
خوبید؟
خوشید؟
سلامتید؟
عرضم به حضور محترمتون که 
من یه آلتین آی جدید شدم
یه آلتین آی قوی
یه آلتین آی تیز 
خب خب خب
دیروز رفته بودیم گنبد
چه خوشی گذشت
اینترنت
تنهایی
حال کردن
ووووووووووووووووووووووووووووو
آزادی
بهترین چیز دنیا
ای بابا
این مبین هم با اون حنجره ی طلایی باز گشت
چه خوب
بگم باورتون نمیشه
اما
دلم واسه جیغ زدناش تنگ شده بود !!!
هی خدایا
به من صبر بده و به پسرا عقل
الهی آمین
در ضمن دیروز خبر دادن یکی

ادامه مطلب  

رمان زنان کوچک 2  

مورد داشتیم دختره ترم اولی باعصبانیت تمام رفته دفتر مدیر دانشگاه با مشت کوبیده رو میز و گفته : شما منو بدبخت کردین!!! شما آینده منو نابود کردین!!!من برای پیدا کردن شوهر اومدم دانشگاه !!! حالا با این طرح تفکیک جنسیتی من چطور ازدواج کنم!!! . . . این مورد کاملا واقعی بوده و منابع آن موثق:))

ادامه مطلب  

 

v
دریک فیلم خارجی زنی یک سیلی به شوهرش زد شوهرش
گفت:عزیزدلم چرازدی؟ زن:میخام ببینم چقدردوستم داری.... شوهر اورا
دراغوش گرفت و بوسید زن ایرانی این حرکت را تقلید کرد و به
صورت شوهرش یک سیلی زد.......... ازم نخواهید تعریف کنم چی شد
اما شنیدم وقتی زن را غسل میدادند لبخند به لب داشت..
خدابیامرزدش.......:)

ادامه مطلب  

فرهاد کوهکن  

فرهاد : از عشاق مشهور و ناکام ادب فارسی و عاشق افسانه‌ای شیرین و رقیب خسرو پرویز بود. در متون تاریخی و ادبی قدیم اشاره‌ای به شخصیت او نشده‌است اما در بعضی از کتاب‌های قدیم از فرهادِ سپهبد و در بعضی دیگر از فرهاد حکیم نام برده شده‌است که مهندس بود و کار ساختن بعضی از نقوش در بناهای عصر خسرو پرویز به او منسوب است. از سدهٔ ششم قمری به بعد که نظامی گنجویی در داستان خسرو و شیرین ماجرای عشق او و شیرین را به نظم درآورد، شهرت فرهاد در ادب فارسی از خس

ادامه مطلب  

 

 
بزرگ شديم و فهميديم كه دارو آبميوه نبود!
 بزرگ شديم و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت، آنطور كه مادر گفته بود!
 بزرگ شديم و فهميديم چيزهايی ترسناك تر از تاريكی هم هست...
 بزرگ شديم...
به اندازه ای كه فهميديم پشت هر خنده ی مادر هزار گريه بود!
و پشت هر قدرت پدر يك بيماری نهفته...
 بزرگ شديم و يافتيم كه مشكلاتمون ديگر در حد يك شكلات، يك لباس يا كيف نيست...
 و اين كه ديگر دستهايمان را برای عبور از جاده نخواهند گرفت و يا حتی برای عبور از پي

ادامه مطلب  

خراش های عشق  

خراش های عشق
در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت می‌برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می‌کرد. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می‌

ادامه مطلب  

 

سلام مهربونا! راستش قدیما وقتی مطب جدید میذاشتی باید می‌رفتی به بچه های وبلاگ نویس خبر میدادی تا می اومدن و نظر میدادن اونم با چند بار سر زدن و کلی تعریف و تمجید از متنشون. اما حالا دارم میبینم بدون اینکه به وب کسی برم مهربونای زیادی میان بهم سر میزنن. من واقعا شرمنده میشم چون به خدا مطالبم رو ارزشمند برای خوندن نمی دونم این وب یه جور اعلام حضور هست تا به رخ کشیدن قلم... راستش وقتم با نوشتن داستان برای مجلات میره و وقتی نمیمونه بیام به وبلاگم س

ادامه مطلب  

داستان کوتاه بسیار زیبا و جالب زود قضاوت نکنید  

داستان کوتاه بسیار زیبا و جالب زود قضاوت نکنید
تقدیم به دوستداران داستان کوتاه
داستان کوتاه زود قضاوت نکنید
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند
و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.
پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه : آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید
ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید ، نمی‌خواهید در این امر خی

ادامه مطلب  

امروز 14 روزه که علی رفته  

تقریبا دو هفته است که علی رفته ومن از علی بیخبرم
مامان یه منزل جدید خریده و تلفنش هنوز وصل نشده
وقتی کسی بهم می گه شوهرت چطوره برام یکم عجیب وغریبه انگار نه انگار که شوهر دارم
انگار نه انگار که منم متاهل شدم هیچ تغییری حس نمی کنم ؟
دلم براش تنگ نمیشه
هیچ حس خواصی نسبت بهش ندارم................................................
فعلا انگار تو زندگی یه دوست . یه دوست خوب
شایدم تو زندگی من و زیاد آزاد گذاشته
نمیدونم آخه با همه مردا فرق داره
بهونه گیر نیست اهل داد وبیداد

ادامه مطلب  

داستان عاشقانه مانی و لنا(1388)واقعی  

سلام.من ماني هستم 19ساله ساکن یکی از شهرهای استان تبريز میخوام داستان شکستی که هم من وهم عشقم رو بهتون تعریف کنم که اصلا زندگیمو عوض کردبه کلی..با اینکه وقتی داستان رو میخونید میگید بابا این داره گوفی میادو خالی بندیه اما اگه کسی داستان منو باور نکنه مدیونمه...
..من چون زبان انگلیسیم زیاد قویه به خانوادم گفته بودم که از کنکور ازهر رشته ای قبول شم از هر کجا که باشه میرم میخونم اونام قبول کرده بودن...کنکورو دادم...و وقتی نتیجه ها اومدو انتخاب رشته

ادامه مطلب  

قصه ی هر روز  

 
 
 
 
 
خواب
 
 
 
 
 پسرک روی تخت خواب دراز کشید.
 پتو را تا زیر چانه بالا آورد.
 به هم بازی هایش فکر کرد.
 نادر،آرام،افسانه،میعاد
 به آراد،که همیشه با دوستانش در پی گردش و تفریح بود.
 خنده ی او را دوست داشت.
 به نازنین،که به زودی صاحب فرزند می شد.
 (دایی)
 لبخند زد.
به پهلو خوابید.
 به لبخند پدر و محبت مادر 
و نگرانی هردو برای او،آراد و نازنین.
  به پدر بزرگ که روی صندلی راحتی نشسته بود
 و با چشم باز به مادر بزرگ فکر می کرد.
 کوچولو،پسر کوچولوی

ادامه مطلب  

خواب مادرشهید  

حجت الاسلام دانشمند: اگر من از مظلومیت رهبر بگویم شاید دلتان خون
بشود ، خیلی مظلومند ایشان . این موضوع را من با یک واسطه می گویم . با یکی از
محافظ های آقا در حرم امام رضا روبروی ضریح ، دو به دو با هم بودیم . گفتم از آقا
چه خبر ؟ میگفت ما روزهای دوشنبه، (این را میگفت و گریه میکرد) می رویم سرکشی
میکنیم به خانواده شهدا. آقا می فرمودند به خانواده شهدا نگویید که ما می آییم که
به زحمت نیافتند . یک ربع قبل آقا در ماشین هستند و ما درب میزنیم و میگوییم آقا

ادامه مطلب  

تصمیم من  

بچه ها یه خبر خوب تصمیم گرفتم ازین به بعد داستان بیشتر بزارم اونم از نوع طنزش که فقط بخندین اخه توی این چنتا داستان اخیر که موضوعش طنز بود دیدم واقعا مخاطبش زیاده هه هه خودم خیلی دوست دارم
حالا راضی شدین ؟
هه هه
دقت کردیم من تیکه کلام جدیدم "هه هه" شده خودمم نفهمیدم چطوری و کی هه هه شد
هه هه
 

ادامه مطلب  

مريم و جواد  

داستان واقعی ، دخترخاله و پسرخاله ای بودن که از بچه گی با هم بزرگ شدن و اسمشون رو هم بوده واسه ازدواج دختره اسمش مریم بوده پسره هم جواد ، جوادو مریم خیلی همدیگه رو دوست داشتن جوری که هر روز باید همدیگه رو میدیدن جواد همیشه مواظب مریم بود و اگه کسی مریمو اذییت می کرد اون پشتشو میگرفت حالا هر کی باشه چه مادر مریم چه پدر یا داداشش باشه یه دفه خانوم معلم مریمو تنبیه کرده بود جواد هم فهمیده بود و معلم مریمو با سنگ زده بود ، اگه پارک میرفتن باید با هم

ادامه مطلب  

کودک درون  

بعضی ها می دونند چطوری لج کودک درون همسرشون رو در بیارند که بزنه همه چیز رو خراب و داغون کنه تا بره براشون یه چیز نو وبهتر بخره... یعنی ببین طرف چکار کرده که شوهره فریزر رو از پله های طبقه چهارم ول داده پایین بعد پشیمون شده رفته بهترش رو برا خانومش خریده!
صحنه قشنگی نیست! چی؟ اینکه تو یه مهمونی خودمونی بچه ای غذا نمی خوره و پدر از اونور سفره دراز می شه تا غذا بذاره تو دهن بچه اش... مادر از اینور با بچه سر و کله می زنه تا مرغ و هویج سرخ کرده رو بکنه تو

ادامه مطلب  

 

دلش سخت گرفته بود...  زوزه کشان این سو و آنسو می رفت و بی قراری می کرد...  خود را به دروپنجره می کوبید و ناامیدانه راهش را می کشید و می رفت... از او پرسیدند: تو را چه شده؟!... اینگونه آغاز کرد:
مرا در آغوش بگیر!... دلتنگم! ... دلتنگ!
من از جنس بادم... اما دلی دارم...دلم گرفته!  
باغبان گلهایش را در آغوش می گیرد... دوستان، دوستانشان را... مادر، فرزندش را... کسانی را می شناسم که هنگام خواب بالششان را... گروهی کتابهاشان را ... کودکان، عروسکشان را و کسی که عزیزی را از

ادامه مطلب  

پیام تسلیت  

روستای لولاک در هفته ای که گذشت به علت از دست دادن دو مادر گرامی و
زحمتکش کربلایی زهرا عباسی و کربلایی فاطمه حیدری در غم واندوه به سر برد ما
مسئولان سایت به تمامی فرزندان وکلیه بستگان سببی و نسبی تسلیت عرض نموده
وبرای این دو مادر عزیز از خداوند منان آمرزش می طلبیم
عکس هایی از تشییع پیکر این دو مادر زحمتکش
 
 

ادامه مطلب  

مربی و کودک ناقلا  

داستان خنده دار مربی و کودک ناقلاخانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه ميگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه

ادامه مطلب  

دیدار به یاد موندنی  

یدفعه که رفتم پیشش خیلی با حل و به یاد موندنی شد12 مرداد بود با مامانم رفتیم ماسال جلوی بانک ملی پیاده شدمحامد اونطرف خیابون بود رفتم پیشش با قدم زدیمحامد روزه بود پیشواز رفته بود قربونش برمولی من چون شمال بودم نتونستم پیشواز برم آخه من کرج بدیا اومدم و اونجا زندگی نمیکنمتو راه کلی آشنا دید حامد اینجور بگم هر کی رد میشد آشنا بود انگار هی بوق میزدندوستشو دیدمون و از همه مهم تر شوهرعمه ی مامانش ما رو دید و بوق زدحامدو نگاه کردم دیدم جلو صورتشو

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1